شهاب الدين احمد سمعانى

163

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

علم صدق در صحراى صفاى دل برافراشته‌اند ، و خاك و گل را در عالم احكام الهى از راه برداشته‌اند ، و هر كه در حقّ اين گبر بىقدر نفسى زده است گبريش پنداشته‌اند / b 50 / و از اين حالت اين عبارت كرده‌اند كه القدريّة مجوس هذه الامّة . على التّحقيق مىدان كه كون در آيينهء جلال وى جز خيالى نيست ، و هر كه به خود چيزى به استقلال 10 حوالت كند جز دربند محالى نيست . محمّد رسول الله از اين مقام چنين خبر داد كه بعثت داعيا و ليس الى من الهداية شيء و بعث الشيطان مزينا و ليس اليه من الضلالة شيء . اى درويش اگر آن مدبر كسى را در غوايت توانستى افكندن ، خود هدايت بر خود نگاه داشتى . ارباب بضاعات عقول بىخبر چنان دانند كه بر پشت بزان مختصر بر باد بزان صرصر سبق توان كرد و به ذرّه‌اى قدرت با عجز آميخته با احكام جلال در ميدان جدال توان آمد ، و اسرارى كه از استار غيب ظاهر گردد به بشريّت حوالت توان كرد . مثال ايشان چون آن مورچهء ضعيف تركيب مختصر نهاد است كه بر صحن كاغذ مىرود به تقدير خطّى سياه بيند كه بر كاغذ پديد مىآيد پندارد كه آن عمل قلم است 11 و همّتش مترقّى نگردد به علم و قدرت كاتب . پس كسانى كه ايشان اسباب ظاهر مىبينند و ديده‌شان به مقادير سماوى باز نمىشود ، حال ايشان همچنين است . اى دوست عزيز ! هنوز آدم گندم نخورده بود كه كلاه اجتبا ساخته بودند ، و هنوز ابليس سرباز نزده بود كه تير لعنت به زهر قهر آب داده بودند . ابليس مىگويد : اگر ما را فرمودى كه آدم را سجود كن و نكرديم ، آدم را فرمودى كه گندم مخور ، و بخورد ؛ يكى به يكى . اى طريد درگاه ندانى كه زلّت دوستان در حساب نيايد و طاعت دشمنان محسوب ندارند . شعر و اذا الحبيب اتى بذنب واحد * جاءت محاسنه بالف شفيع 12 آخر من لم يكن للوصال اهلا * و كلّ احسانه ذنوب 13 اگر كسى گويد : پس نداى و عصى آدم چه بود ؟ جواب آن بود 14 ، اى جوامرد ! تو به تازيانهء و عصى آدم چه نگرى ، تو به تاج بزرگوار ثمّ اجتباه ربّه نگر . اى درويش ! آدم - عليه السّلام - از برگ درختان بهشت مرقعى ساخته بود و روى در سفر خاك داشت 15 عصايش در خورد بود ، از « وَ عَصى » * عصايى ساختند 16 كه درويش را مرقّع